همونجا ,آخرین ,کدوم ,بودی ,کردی ,بیرون ,نوشته بودی ,نشسته بودیم

امروز شنیدمش. همون بیت رو. یادت هست؟ نشسته بودیم بیرون سالن. غروب بود؟ صبح بود؟ درست یادم نیست ولی یادمه شهر با خونه‌های دورش زیرپامون معلوم بود. دو شب بود درست و حسابی نخوابیده بودم. کلافه بودم و وسط مراسم می‌زدم بیرون تا تنها باشم. فهمیدی. اومدی دنبالم. نشسته بودیم روی سکوها. گفتی اینو شنیدی؟ گفتم نه. دور بودم از ادبیات. خودم خواسته بودم که دور باشم. پناه آورده بودم به عددها و داده‌ها تا سر عقل بمونم. یادداشت‌های گوشیت رو باز کردی همون که خورشت ریخت روش و همه چی پرید. همه‌ی اون خط‌ها. شعرها. زمزمه‌ها. از همه او‌نها چند خطش رو از سر اصرارم فرستادی. نوشته بودی چقدر خوبه که از یاد می‌برم هرچند کوتاه.

یادداشت گوشیت رو باز کردی و خوندی:

اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم

مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی

من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم

اگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی

شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد

و قد تفتش عین الحیوه فی الظلمات

فکم تمرر عیشی و انت حامل شهد

جواب تلخ بدیع است از آن دهان نباتی

نه پنج روزهٔ عمر است عشق روی تو ما را

وجدت رائحة الود ان شممت رفاتی

رسیده بودی به همین مصرع. گفتم نخون دیگه. داشتم می‌لرزیدم. یادم نمیاد دیگه چی گفتیم. چیزی گفته بودیم؟ حرفی می‌زدیم؟ خوب که فکر می‌کنم همه چیز از همونجا شروع شد. همونجا هم تموم شد. شروع کردی به گم شدن. به نبودن. خوب که فکر می‌کنم همه طول ملاقاتمون همونجا بیرون تالار ابوریحان بود. وقتی برگشتم توی سالن همه چیز از دستم ریخت. فهمیدم نباید برمی‌گشتم. رفتم. دلگیر شدی و رفتم. آخرین بار گفتم نمی‌دونم باید دنبال کدوم تو بگردم. ترسیده بودم از این همه توهایی که هر کدوم مال یه دنیایی بودند. گمشده بودم. آخرین امیدم بود که برگردی و بگی کدوم رو باور کنم. برنگشتی آخرین پیامت همین بود. نوشته بودی زل زدم به صفحه گوشی چون نمی‌دونم چی بگم...

امروز که دوباره این بیت‌ها را می‌شنیدم یادت تلخ نبود. حالا دیگر از یادت فقط همان بعدازظهر و این چند بیت مانده. زیبا اما به دور از هر نیکویی.
منبع اصلی مطلب : The petals of my memories
برچسب ها : همونجا ,آخرین ,کدوم ,بودی ,کردی ,بیرون ,نوشته بودی ,نشسته بودیم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : باید به دلم می‌گفتم که اشتباه شده.