معلق


نکند شخصیت‌های داستانی کوتاه باشیم؟ از آنها که پایانش باز است. آدم‌هایش معلق می‌مانند در خلأ و تا ابد همانجا می‌مانند تا نفر بعد بیاید و بخواندشان. چند دقیقه‌ای را همراهشان شود و دوباره معلق شوند در فضا. واقعا معلق می‌شوند؟ می‌ایستند منتظر نفر بعد؟ چه بر سر خانم سن می آید؟ بچه‌های آقای پیرزاده چطور؟ تا ابد هر روز صبح موهایشان را می‌بندند؟ یا مثل چرخه‌ای بی پایان صفحات کتاب را زندگی می‌کنند؟ چه خالقان دوراندیشی! ذره‌ای از خود را در شخصیت‌ها می‌دمند و دست آخر می‌گذارندشان بین چند برگه کاغذ. بعد هم می‌روند سراغ بعدی.
تو چی؟
هر کداممان را یک جور پرت کردی وسط بازی. به آسانی حبابی. چند برگی می‌نویسی. آن لابه‌لا چند خطی هم می‌خوانی. مطمئنم که می‌خوانی. وگرنه کدام نویسنده‌ای را دیده‌ای که قبل از برداشتن قلم بداند شخصیت داستانش قرار است چه تصمیمی بگیرد؟ نشستی نگاهمان می کنی. یعنی من اینطور فکر می‌کنم. فکر می‌کنم وجود داری. حتی اگر وجود داشتنت معلول ذهن پسرک چوپان خیال پردازی باشد. تو هستی. تو هستی چون اگر قرار باشد نباشی من یعنی ما، همه ی ما، با هم تنها می‌مانیم. می مانیم در خلأ تا ابد.
منبع اصلی مطلب : The petals of my memories
برچسب ها : معلق
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : همه‌ی ما با هم